تبلیغات
درمان اعتیاد و گروه درمانی لژیون مسعود غفاری - متن کامل سی دی آموزشی "مراتب نفس" مهندس دژاکام

بیایید این آتش ویرانگر را مهار کنیم!

متن کامل سی دی آموزشی "مراتب نفس" مهندس دژاکام

نویسنده :بابک .
تاریخ:سه شنبه 24 بهمن 1396-06:25 ب.ظ


 

"بنام قدرت مطلق"

مطلبی را که امروز می‌خوانم و پیرامون آن بحث می‌کنم مربوط به ۸۹/۱۰/۱۷ است.

استاد: بایستی زمان می‌گذشت تا گفته‌های یکی یکی ثابت بشود، تا با باور شما عجین می‌گردید و ما بسیار خوشحال هستیم که در همه موارد کنترل را در دست دارید.

استاد با شاگرد صحبت می‌کند و شما باید همزاد پنداری کنید، طوری که استاد با شما صحبت می‌کند.

و بسیار حساب شده پیش می‌روید و تا ستون‌ها را محکم و استوار ننموده‌اید بنای دیگری شروع نمی‌کنید. طبق نظر اعضای مثلث، گماردن اشخاص لایق در ساختن و احیا نمودن بسیار مهم است، برای حفظ و نگهداری نیز همینطور.

ساختن و احیا نمودن هم می‌تواند شعب کنگره ۶۰ باشد و هم برای خیلی از مسائل دیگر.

ما امیدواریم که سکان این ناو بزرگ در دستان کسانی باشد که در آینده هدف واقعی آنها ساختن دوباره و زنده نمودن این ناو عظیم باشد.


این ناو هم به انسان اطلاق می‌شود و هم به مسائل دیگر.

می‌دانیم سخت است، اما شما با اندیشه ژرف خود عوامل اجرایی آن را فراهم خواهید نمود و به خصوص با نگارش کتاب سوم خیلی از مسائل باز خواهد شد و حقیقت چهره واقعی خود را به آنانی که خواهان انجام اعمال الهی هستند، پیدا خواهد نمود. در گذشته ما راجع به حس، نور و صوت سخن بسیار گفته‌ایم، اما راجع به نفس هم همینطور. آن گونه که آنها را باز نموده، تشریح و مراتب آنها را نیز برای همگان بازگو نموده‌ایم. مراتب نفس فقط در انسان کامل می‌شود و آن به علت وجود روح است، انسان فقط دارای روح است، همانطوری که نفس در سایر موجودات نیازی به تکامل ندارد، نیاز به روح هم ندارد. یزدان پاک روح را انحصاراً به انسان تفویض نموده و تکامل نفس تا درجه کمال با وجود روح امکان پذیر است. پس روح در انسان منحصر به فرد و مانند پادشاه جسم است. اگر نفس به درجه کمال نرسد، روح در آن معنا ندارد، حال هر انسانی در هر درجه و مقامی باشد فرقی نمی‌کند.

اینجا راجع به مبحثی که فرود می‌آید، مطالب مختلفی صحبت می‌کند که آخرش از قسمت روح و نفس می‌گوید و من هم گفتم تمام مباحثی که صحبت می‌کنیم همه برای شناخت خود است. ما نمی‌خواهیم فیلسوف شویم یا عارف، می‌خواهیم شناخت پیدا کنیم، شناخت راجع به خودمان و جهان هستی. چون ما یک موجود مجهول هستیم. انسان خودش، خودش را نمی‌شناسد، تا جایی که شماره شناسنامه، نام پدر و قد و وزن را می‌شناسیم، ولی از سیستم خودمان آگاهی چندانی نداریم، وقتی می‌آییم نگاه می‌کنیم در مورد بعضی مطالب که مربوط به صور پنهان است، اختلاف‌نظر زیادی بین بزرگان است و این مسئله گاهی اوقات مغشوش می‌شود و حتی مفاهیم و پایه‌های اولیه را چندان آگاهی نداریم. ما بین روح و نفس تفاوت‌ها را نمی‌دانیم، اگر می‌خواهید بدانید که برای چه بدانیم؟! برای شناخت، برای اینکه سیستم کارکرد خودمان را بدانیم! یک مکانیک موقعی می‌تواند ماشین را تعمیر کند که تمام کارکرد اجزای ماشین را بداند؛ گیربکس چیست؟ دیفرانسیل چیست؟ میل گاردان و چهار مرحله احتراق موتور، پیستون‌ها و...  باید همه اینها را بداند تا بتواند موتور را تعمیر کند. ما هم باید بدانیم عشق چیست، ایمان، عقل و روح و نفس چیست؟ تا ندانیم نمی‌توانیم از پس آن برآییم و ممکن است خیلی از کارها را کورکورانه عمل کنیم. وقتی نگاه می‌کنیم ما یک بازار آشفته داریم برای تشخیص عقل و عشق و ایمان که حتی بزرگان ما به جان هم می‌افتادند؛ ابوالحسن خرقانی از ابن‌سینا ایراد می‌گرفت که تو چرا عقلی هستی و عقل ارزش ندارد و همه چیز باید با عشق پیش برود یا خیلی از بزرگان ما عقل را منکوب می‌کردند که عقل قابل اعتماد نیست و نمی‌تواند به مرحله لازم برسد. به قول مولانا:

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی،

عشق داند که در این دایره سرگردانند،

پای استدلالیون چوبین بود،

پای چوبین  بی‌تمکین بود.

این مسائل متعدد مطرح می‌شود و ما را بعضی اوقات گیج می‌کند که حالا باید به طرف عقل برویم یا به طرف عشق! وقتی می‌آییم روی قسمت ایمان نیز همینطور است. ایمان مساوی شده با مسائل پوچ، یکسری مسائل خرافی، مسائل تعصبی، اینها سمبل و نشانه ایمان شده! گر چه گفتیم ایمان؛ تجلّی نور خداوند در انسان است. انسانی که ایمان داشته باشد، سمبل نور و ایمان و پاکی است، چهره‌اش می‌درخشد و نورانی است، یعنی به چهره‌اش نگاه می‌کنید لذت می‌برید، حرکات و رفتارش همینطور. اینها نشانه ایمان هستند. اگر چهره بسیار خشمگین و عبوس، ابروهای درهم کشیده و... که آدم نگاه می‌کند زهره ترک می‌شود، اینها سمبل ایمان نیست، ایمان چیز دیگری است. مسلمان بودن چیز دیگری است و ایمان داشتن چیز دیگری. ایمان داشتن چیز دیگری هست و مسیحی بودن چیز دیگری، ایمان چیز دیگری است و یهودی بودن چیز دیگر! هر کدام را نگاه کنیم با هم متفاوت هستند. فقط به اسم نیست، پس در آن قسمت نیز دچار مشکل هستیم. وقتی به عشق می‌رسیم بعضی‌ها عشق را با خود شیدایی مستان اشتباه گرفتند. آن چیزی که خواسته‌های غریزیشان هست اسمش را عشق می‌گذارند و گفتیم کسی خاطرخواه کسی می‌شود و برایش می‌میرد و وقتی که پاسخ نه می‌دهد، اسید را روی صورتش می‌پاشد یا نابودش می‌کند، این نشانه عشق نیست. عشق می‌گوید: من تو را دوست دارم برای خودت؛ عاشق را حساب با عشق است، با معشوق چه حساب دارد. کسی که عاشق کسی باشد حتی اگر آن عشق او را نخواهد باز هم او را دوست دارد، چون او برایش مهم است. عاشق مولا علی می‌شویم، علی علی هم می‌گوییم، خیلی خوب است هر کاری می‌کنیم می‌گوییم یا علی و...  ولی آیا جا پای علی می‌توانیم بگذاریم! نه به آن معنا و مفهوم درستش؛ آیا می‌توانیم در کارهایمان عدالت را برقرار کنیم؟ آیا می‌توانیم از حق طرفداری کنیم؟ عشق فقط این نیست. چون یک چیزی را تا زمانی دوست داری که برایت منافع دارد، وقتی برایت منافع نداشت منکرش می‌شوی. عشق از محبت است، محبت از معرفت است، تا شما معرفت پیدا نکنید محبت پیدا نمی‌کنید. معرفت به همان مسئله مثلث دانایی؛ تفکّر، تجربه، آموزش می‌رسد. آن را پیدا کنیم. وقتی معرفت را پیدا کردیم آن موقع محبت پیدا می کنیم، اگر به آگاهی برسی، هستی را دوست داری، اگر به معرفت برسی انسان‌ها را دوست داری، دروغ نمی‌گویی، خیانت نمی‌کنی، با محبت می‌شوی، انسان با معرفت به همه چیز محبت دارد، هیچ کس را نمی‌خواهد ناراحت کند، هیچ کس را اذیت نمی‌کند حتی گیاهان را و درختان و... پس خود محبت می‌شود صورت مسئله، حل محبت می‌شود عشق. به قول رعد؛ محبت کِی بین انسان‌ها پدیدار می‌گردد؟ وقتی که بین آنها سری نباشد. محبت بین دو نفر موقعی به اوج خودش می‌رسد که بین آنها هیچ سری نباشد، حالا سرمطلق که نمی‌توانیم بگوییم، ولی بین آنها چیزی نباشد. وقتی دو نفر همه چیز را از هم پنهان می‌کنند حتی پولشان وحتی اموالی که دارند از هم پنهان می‌کنند، بین آنها کی می‌تواند محبت برقرار شود؟ بعضی وقت‌ها در قدیم می‌گفتند؛ تا پول داری رفیقتم، قربون بند کیفتم! در قسمت عقل که می‌آییم به همین شکل، عقل را با خودخواهی مترادف قرار دادیم و با مال اندوزی. آنچه به نفع ما است باز هم مثل عشق انسان سعی می‌کند برای خودش تهیه کند و آن چیزی که به نفعش است می‌شود عقلانی. یعنی فکر حسابگرانه و دکان‌دار بودن را به عنوان عقل می‌شناسیم. و با این افکار، چون این را می‌دهم و آن را می‌گیرم و به ضررم هست، پس این عقلی نیست. من اگر این یک میلیون تومان را به کسی کمک کنم، چون این پول را از دست می‌دهم عقلانی نیست. در صورتی که آن یک میلیون تومان را به کسی که نیازمند است می‌بخشی یا قرض می‌دهی، کمال عقل است. درست است که از شما پول کم شده ولی از جای دیگر به شما می‌رسد. یک چیزی را باید باور کنیم و من اعتقاد دارم؛ اگر انسان واقعاً به مرحله‌ای برسد که خدا را قبول داشته باشد و به وعده خداوند اعتقاد داشته باشد و بداند که وعده خداوند دروغ نیست، آن روز همه چیز برایش مهیا است. تا از خود نگذری به خود نرسی! اگر انسان به این مرحله برسد هر چه بخواهد برایش مهیا می‌شود. تمام این فراز و نشیب‌ها را در ادامه بحث خواهم گفت. و می‌خواهد به درجه کمال برسد آنجا می‌شود عقل که بعضی قضایا معکوس می‌شود، می‌دهی ولی برنده می‌شوی، نمی‌خوری ولی برنده می‌شوی، می‌گذری ولی به آن می‌رسی. یکی گفت خدا را چگونه ببینم؟ گفت از میان برخیز! خود از وسط برخیز، تا از خودت نگذری به خودت نمی‌رسی. اینها گاهی اوقات آمده جای عقل را گرفته. عقل چیز دیگری می‌گوید، عقل انسان را هدایت می‌کند و بعد به یک نقطه می‌رسیم که این سه تا مکمل هم هستند، این سه دشمن هم نیستند، چون اگر عشق نباشد، عقل نباشد به درد نمی‌خورد. اینها هر کدام پایه و ستون هستند. مثل یک سه چرخه که سه تا چرخ دارد یا یک سه پایه! اینها مخالف هم نیستند، ایمان مخالف عقل نیست، حالا یک سری متجدد پیدا شدند و چهار تا الفبا خواندند، حالا می‌گویند نه! اگر عقل داشته باشی نیازی به ایمان نیست، ایمان مال آدم‌های سطح پایین است که سواد ندارند، امروز قرن اتم است، عصر فضا است و همه چیز علم است! من آنم که رستم بود پهلوان؛ این حرف‌ها چیست ؟ اینها همه در شکست و ناکامی و خودکشی و ناامیدی نقش دارد. پس علم و درس خواندن و سواد، ایمان نمی‌آورند. بعضی‌ها مخالف ایمان هستند، پس اینها عقل هم نیست، اینها ناقص است. آن کسی که می‌گوید همه چیز دنیا در عشق است ناقص است و آن کس که می‌گوید همه چیز دنیا بر مبنای عقل نیست یا است، آن هم اشتباه است و اگر بر مبنای ایمان باشد باز هم اشتباه است. مثل اینکه بگوییم همه چیز بر مبنای مغز است و مغز همه کاره است بعد می‌گوییم پس قلب چی! یکی می‌گوید نه، قلب همه کاره است چون اگر نباشد مغز کار نمی‌کند، یکی می‌گوید ریه چی؟ و اگر ریه نباشد نه مغز کار می‌کند و نه عقل! مغز و قلب و ریه هر سه تا پایه لازم هستند. ما نمی‌توانیم عقل را در مقابل مغز قرار دهیم و یا مغز را در مقابل عقل. پس هر سه تا مهم هستند و باید به آنها توجه کنیم. کسی در زندگی خوشبخت است و احساس آرامش می‌کند که یک مقداری از عقل استفاده کند، از ایمان هم استفاده کند و از عشق هم استفاده کند. این سه تا را باید با هم داشته باشیم. اگر از هر سه تا در حد تعادل استفاده کنیم آن وقت رستگاریم. پس این سه تا با هم مخالفتی ندارند. حالا در عشق و عقل و ایمان این اختلاف نظرها را داریم که هر کدام یک طرف را می‌گیرند. چون وقتی ایمان کامل باشد، از عقل برخوردار نباشیم و از عشق برخوردار نباشیم، می‌شود ابن ملجم مرادی! وقتی خرافات و تعصب جایگزین می‌شود، اگر عشق و عقل نباشد و ایمان خالی باشد می‌شود‌ ابن ملجم مرادی! اگر یک ذره عقل می‌داشت، می‌آمد رهبر مسلمین را ترور کند؟! اصلاً رهبر مسلمین نه، رهبر یک قبیله، چرا ترور کند؟ چرا بکشد؟ یا اگر عشق داشت آیا می‌آمد فرق سر یک نفر را بشکافد؟ پس نه عشق داشت و نه عقل. امروز تمام کسانی که آدم‌ها را می‌کشند تحت عنوان مسائل مذهبی و پرچمشان هم لا اله الا الله است و بمب‌گذاری می‌کنند، گردن می‌زنند، به زنان تجاوز می‌کنند و آدم‌ها را اسیر می‌کنند به نام خداوند، اینها از همان طایفه ایمان خالی هستند. منظورم تعصب وخرافات که جای ایمان را گرفته است. وگرنه چگونه می‌تواند ایمان باشد و عقل هم همراهش باشد و عشق هم باشد بعد بیاید سر یک نفر را با کارد ببرد؟! آنهم گنه کرد در بلخ آهنگری، به شوشتر زدند گردن مسگری! تو با یکی دیگر مشکل داری چطوری می‌آیی و گردنش را می‌بری و بعد هم می‌گویی؛ الله اکبر! اینجا می‌شود ایمان فاقد عشق، ایمانی که فاقد عقل است، ممکن است الان هم داشته باشیم، ضعیف و قوی دارد. جلوی اتوبوس را می‌گیرد همه مسافران را به رگبار می‌بندد و اسمش را ایمان می‌گذارد. این ایمان نیست تعصب کورکورانه است، خرافات و جاهلیت است. چون اگر ایمان به مفهوم لازم برسد حتماً باید عشق هم قاطی آن باشد، اگر عشق قاطی آن باشد سر نمی‌برد، بمب نمی‌گذارد، به کسی تجاوز نمی‌کند. آنجا می‌شود ایمان؛ تجلی نور خداوند در انسان. چهار تا حدیث می‌گوید، چند تا ظاهر آیات را هم می‌گوید! مثل بعضی‌ها داستانی را تعریف می‌کنند، یک تکه از داستان را از یک طرف و یک تکه دیگر را از طرف دیگر ناقص، و بعد آن را عنوان می‌کنند و حرکت می‌کنند. این تفکرات غلط است. منظورم این است که وقتی این عشق و عقل و ایمان با هم نبود مشکلاتی را به وجود می‌آوریم و هنوز تعاریفی که برای این سه تا مطرح کردند همدیگر را نقض می‌کنند. مثلاً بعضی‌ها ماجرایی را تعریف می‌کنند و برداشت‌های مختلف بکنیم و نتیجه‌های عکس بگیریم، بعضی از مواقع تعمداً است، بعضی مواقع نمی‌دانیم. آن کسی که با نام خدا یک نفر را می‌کشد ممکن است نداند و شستشوی مغزی شده باشد. در همه قسمت‌ها این مسئله را داریم. و باید به مرحله قوه تشخیص برسیم و این کم و زیاد دارد. حضرت علی با یکی از یارانش که فقط عبادت می‌کرد و کار و زندگی را رها کرده بود، دعوا می‌کند و به او می‌گوید: کارت را رها کردی؟ خرج معاش و رزق زن و فرزندان را رها کردی و معتکف شدی؟!! اینجاست که فاقد عقل است. تو عبادت کن ولی به فکر رزق و تلاش برای خانواده هم باش، از خانواده هم باید نگهداری کنیم. حالا اینجا مسئله داریم و برای همین است که سر در گم می‌شوند. این چند تا با هم مخالف نیستند، چون فقط عقل و عشق نیست، فقط این دوتا نیستند که در رابطه با این‌ دو صحبت کردند. مثل بیماری اعتیاد که روی جسم و روان صحبت می‌کردند و جهان‌بینی را نادیده می‌گرفتند. در زندگی هم همینطور است، عقل است، عشق است، ایمان هم هست. حالا ایمان مال هر مسلک و مرامی هست تفاوتی نمی‌کند، اگر مسیحی هم ایمان داشته باشد مطمئناً فساد و اشتباه نمی‌کند. حالا مطلبی را از رو می‌خوانیم و امیدوارم مطالبی را مطرح کنم چون می‌رویم و فرود می‌آییم روی نفس و روح، چون روی این هم مشکل داریم که کدام یک هست و کدام یک نیست. بایستی زمان می‌گذشت تا گفته‌ها یکی یکی ثابت شود. این سال ۸۹ است و مطالبی که در کتاب ۶۰ درجه گفته شد و در سایر قسمت‌ها و وادی‌ها گفته شد، بایستی زمان می‌گذشت تا خودش را مشخص کند و معلوم شود. تا با باور شما عجین می‌گردید. بعضی از اطلاعات آگاهی‌ها و بعضی اعتقادات را انسان باید به باورش برسد. ما نمی‌توانیم باور کنیم که بعد از مرگ هستیم، ممکن است بدانیم ولی باید با باورمان عجین بشود، جزو تمام وجودمان بشود. تا همینطور که لیوان را می‌بینیم و می‌گوییم هست و اعتقاد داریم، همینطوری بدانیم که پس از مرگ هستیم و وجود داریم. وقتی به این باور برسیم آن موقع هم از زندگیمان لذت می‌بریم و هم افسوس نمی‌خوریم که مردیم و تمام شد، می‌گوییم نه، ما هستیم، مرگ فقط سفر از یک نقطه به نقطه دیگری هست. و ما بسیار خوشحال هستیم که در همه موارد کنترل را در دست دارید. انسان باید به گونه‌ای عمل کند که در تمام شرایط کنترل را در دست خود داشته باشد. کنترل چی؟ کنترل هر چیزی می‌تواند باشد. هرکسی که زندگی می‌کند یک سری مسائلی دارد؛ از مسئله معاش گرفته تا آداب معاشرت، زندگی، درس خواندن و...  باید کنترل امورات در دست خودش باشد. مثلاً فرد کنترلِ شکمش را ندارد، هرچه گیرش می‌آید می‌خواهد بخورد یا شخص است کنترل خواب را ندارد یا روابط فی مابین در اختیارش نیست، کنترل اعصاب را ندارد، کنترل حرف زدنش در اختیار خودش نیست، ما خیلی‌ها را داریم که یک مرتبه حرفی می‌زنند و یکی را ناراحت می‌کنند و یا حرفی می‌زند و پشیمان می‌شود که چرا این حرف زشت را زدم. باید در تمام موارد کنترل را در دست بگیریم، کنترل دوستی و معاشرت، درخواست از دیگران و خیلی از موارد دیگر. باید کنترل را در دست بگیریم. و بسیار حساب شده پیش می‌روید. هر جایی می‌روید و هر قدمی بر می‌دارید حساب شده باشد. در نظر بگیرید من می‌خواهم به شهری بروم که هزار کیلومتر فاصله دارد، من چقدر در راه هستم، چه چیزهایی نیاز دارم، آیا مسیر من سرد است یا گرم؟ آیا آنجا خانه دارم یا نه؟ باید حساب شده حرکت کنید و همه چیز را پیش‌بینی کنید. تا ستون‌ها را محکم و استوار ننموده‌اید بنای دیگری را شروع نمی‌کنید. وقتی کاری را می‌خواهیم انجام بدهیم اول باید یک کار را انجام بدهیم و بعد به سراغ کار دیگری برویم. اول باید چاه را بکنیم بعد منار را بدزدیم! منار مثل گلدسته‌های مسجد و برجی است خیلی بلند. اول باید یک چاه بزرگ بکنیم که وقتی آن منار را دزدیدیم، داخل آن را پنهان کنیم. یعنی باید تا زمانی که از یک قسمت مطمئن نشده‌ایم به قسمت دیگر نرویم. مثل درس‌های زبان که تا درس اول را یاد نگیرید نمی‌توانید به درس دوم بروید.  پله‌هایی که طی می‌کنیم dst، تا یک پله جا نیفتاده باشد به پله بعدی نمی‌توانیم برویم. هر کاری چه در کنگره و چه در بیرون از کنگره فرقی نمی‌کند. گماردن افراد لایق در احیا نمودن هر انسانی هم صادق است، که اشخاص لایق را برای استانداری باید انتخاب کرد، برای دهداری و بخشداری هم همینطور، برای کارگردانی یک تئاتر هم همینطور است. گماردن اشخاص لایق برای احیا نمودن و ساختن هر شعبه بسیار لازم است. هم ساختن و هم برای حفظ و نگهداری. این ناو عظیم به بدن هم اطلاق می‌شود. لنگر کشتی را بکشید که انسان مانند یک بلم است یا مثل یک کشتی. جسم انسان تمثیل کشتی هم هست. ما برای چه تمثیل می‌گوییم؟! برای این است که مسئله خیلی سختی را مطرح کنیم و برای دانستن این مسئله سخت انسان‌ها در رتبه و درجه آگاهی پایین هستند. مثلاً بعضی‌ها در ریاضی نمی‌دانند انتگرال و مشتق چیست. این مسئله پیچیده را برای عوام مردم نمی‌شود مطرح کرد. کسی می‌فهمد که ریاضی خوانده باشد یا دانشجوی مهندسی یا فیزیک باشد. اینجا مردم عادی نمی‌فهمند. حال برای آدم‌هایی که سوادشان معمولی است اگر بخواهیم آن مسئله را عنوان کنیم باید از یک تمثیل استفاده کنیم، یعنی مسئله سخت را بیاورید و در قالب مسائل خیلی ساده مطرح کنید تا آدم‌ها بفهمند. مثلاً خداوند در قرآن می‌فرماید که مثل بهشت مثل یک باغی است که خوش آب و هواست، در آن عسل، شیر و خمر و...  است، تا انسان‌ها بفهمند. یا مثلاً می‌گوییم که عقل فرمانروا است، این‌ها تمثیل است که مورد استفاده قرار می‌گیرد برای فهم بهتر. پس وقتی می‌گویند جسم انسان کشتی است، مثل کشتی یک تمثیل است، انسان می‌تواند یک بلم باشد یا یک ناو عظیم. هم می‌توانید کل کنگره را ناو بزرگ حساب کنید هم جسم را ناو بزرگ فرض کنید. کتاب سوم چیست؟! کتاب اول ۶۰ درجه بود، کتاب دوم عشق بود بعد کتاب ادموند و هلیا بود، ولی اینجا منظور از کتاب سوم ادموند و هلیا نیست، کتاب سوم کتابی است که من از روی آن به شما درس می‌دهم و دو سال است که از روی کتاب سوم به شما درس می‌دهم. ولی هنوز کتاب سوم بیرون نیامده است، انشاءالله یک روزی بیرون خواهد آمد. راجع به نفس هم صحبت کردیم و آن گونه که آنها را باز نموده، تشریح و مراتب آنها را نیز توضیح دادیم. گفتیم نفس چیست؟! نفس آن چیزی است که تعیین موجودیت می‌کند در ظاهر و باطن. نفس درخت خرما، درخت خرما را تعیین موجودیت می‌کند. نفس ببر، ببر را تعیین موجودیت می‌کند. نفس انسان، انسان را تعیین موجودیت می‌کند. اینجا مطلبی روشن می‌شود که مراتب نفس فقط در انسان کامل می‌شود، به طرف تکامل و تعالی فقط در انسان است. مراتب نفس در حیوانات نیست، شیر یا ببر مراتب نفس ندارند، مراتب نفس فقط در انسان کامل می‌شود. برای همین است که مراتب نفس در انسان؛ از پایین‌ترین نقطه، از جایی که اینقدر فساد و خونریزی است که هیچ موجودی به پلیدی و زشتی مثل انسان خونریز و جنایت کار نیست، تا می‌رسد به بالاترین نقطه پاکی و خوبی و عالی.

از جمادی مُردَم و نامی شدم،

وز نما مُردم به حیوان سر زدم،

مُردم از حیوانی و آدم شدم،

پس چه ترسم کی ز مُردن کم شوم.

مراتبی که دارد می‌گوید فقط مال انسان است. شیر هر چه باشد حَدَّش مشخص است، از آن بالاتر و پایین‌تر نمی‌رود، حالا ممکن است یک شیر ذره‌ای عصبانی بشود یا یک شیر دیگر بیشتر عصبانی شود، هر دو یک کار انجام می‌دهند و یا خرگوش همینطور. اینها اختلافات جزئی هستند. اینطور نیست که خرگوش برود جنایت و خونریزی بکند. مراتب نفس فقط در انسان کامل می‌شود و آن به علت وجود روح است و فقط انسان دارای روح است، روح فقط به انسان اعطا شده است. به اعتقاد من، ما روح حیوانی نداریم، چون حیوان فاقد روح است. آنجاست که روح را با نفس اشتباه می‌گیرند، وقتی که روح را با نفس یکی می‌گیریم که اشتباه است، آنجا می‌گوییم روح حیوانی، روح خبیث، روح پلید، روح که پلید نمی‌شود. وقتی که ما می‌گوییم روح به امر خداست و خداوند روح و نفس را به مرحله لازم رسانده است، وقتی نفس را به مرحله خوب و متوسط رساندم آن موقع از روح خودم در آن دمیدم. پس روح خدا که دمیده شود در آن موجود، روح خدا که پلید نمی‌شود. مسئله خیلی روشن است، پلیدی را که خداوند نمی‌دهد. ما روح پلید نداریم، روح خبیث و شیطانی نداریم، همه روح‌ها طیبه‌اند. آن چیزی که اشتباه می‌شود روح را با نفس یکی می‌گیرند و آنجا در می‌آید قبض روح! ما چیزی به عنوان قبض روح نداریم! در قرآن حدود ۱۹ جا از روح ما صحبت شده، ولی یک جا از قبض روح صحبت نشده، از روح پلید صحبت نشده، از جن گاهی اوقات گفته شده است ولی از روح نگفته که موجود بدی هست. بعد هم بارها در قرآن آمده موقع مرگ فرشتگانی خاص می‌آیند نفس شما را تحویل می‌گیرند. پس این کلمه قبض روح از کجا آمده نمیدانم! ما می‌توانیم بگوییم قبض نفس و نفس را می‌گیرند، ولی قبض روح نداریم. خداوند روح را فقط به انسان تفویض نموده و تکامل نفس تا درجه کمال با وجود روح امکان پذیر است. چون روح حکم معلم را دارد. فرض کنید آن دو مَلِک که در سمت چپ و سمت راست انسان قرار دارد، اسم یکی از آنها روح باشد. معلم انسان است. صدایش را می‌شنویم، وقتی می‌خواهیم کار بدی انجام دهیم آن روح به ما می‌گوید. من در مثلث واحده گفتم؛ جن، روح و نفس. ما در قسمت روان‌شناسی چیزی شبیه این سه تا داریم که می‌گوئیم؛ اید یا نهاد، اِگو، سوپر اِگو. که فکر می‌کنم مال فروید باشد. نهاد یعنی نفس، اِگو می‌شود غریزه و سوپر اِگو می‌شود وجدان. چیزی که انسان را به خوبی تشویق می‌کند و به طرف کمال می‌برد. اِگو، غریزه است که انسان را می‌خواهد به پایین ببرد. به نظر من مثل همان جن است، و سوپر اِگو انسان را به طرف تعالی می‌برد و به آن وجدان یا هر چیز دیگری که می‌گویند. حالا اگر این نهاد بخواهد پیشرفت کند باید به کمک سوپراِگو باشد، اگر سوپر اِگو نباشد نمی‌تواند پیشرفت و تعالی پیدا کند. اینجا اگر اِگو است انسان را می‌کِشد پایین و نقش جن را ایفا می‌کند. در وجود ما هست و ما صدایش را می‌شنویم که همان عذاب وجدان که می‌شنویم این کارت بد بود و این کارت درست. اگر انسانی به طرف منفی حرکت می‌کند روح در آنجا معنا ندارد و روح بایکوت شده است. نفس به هیچ عنوان به حرف سوپر اِگو و یا روح عمل نمی‌کند. پس اگر نفس به درجه کمال نرسد روح در آن معنا ندارد، حالا هر انسانی در هر درجه و مقامی باشد فرقی نمی‌کند. حالا این انسان پادشاه باشد یا نباشد، ثروتمند باشد یا فقیر فرقی نمی‌کند، اگر به طرف کمال نرود و به طرف منفی حرکت کند روح در آن معنایی ندارد، انگار روح ندارد.

اگر انسان به دنبال سیر و سلوک می‌باشد، برای اینکه بدون تکامل یافتن، هیچ روحی نمی‌تواند به آن مقام، یعنی مقام انسانی برسد.  اگر سیر و سلوک نباشد و انسان به تزکیه و پالایش نپردازد، هیچ کس نمی‌تواند به مرحله سیر و سلوک برسد و آن را طی نماید، اگر انسانی آن مرحله را طی می‌کند به خاطر داشتن روح است و به حرف روح توجه می‌کند.

حال توجه بنمایید که کار یک انسان در تکامل چقدر سخت و دشوار است.  خیال نکنید کار آسانی است.

ارزش روح را نمی‌توانیم با هیچ چیزی قیاس بنماییم، برای انسان به همین علت دشوار است و مسائل را نیمه راه رها می‌کند. ما برای روح هیچ قیمتی نمی‌توانیم قائل شویم چون خیلی ارزشمند است. اگر به آن توجه کنیم همان؛ فیض روح‌القدوس اگر باز مدد فرماید دیگرانم بکند آنچه مسیحا می‌کرد. فیض روح‌القدوس همانجا قسمت روح است. چون تکامل خیلی سخت و دشوار است، وسط راه بعضی از مسائل را رها می‌کند چون نمی‌تواند طاقت بیاورد. وقتی بخواهید به یک مقصد برسید باید از فراز و نشیب‌های زیادی عبور کنید، بایستی یک سختی‌هایی را تحمل کنید. اگر می‌خواهید زبان یاد بگیرید باید خیلی تمرین کنید، هر کاری سختی خود را دارد. به این دلیل نباید نیمه راه رها کنیم که انسان یک مقدار فشار به او می‌آید فوری در نیمه راه رها می‌کند و می‌رود، این کار درستی نیست باید تحمل کند. وقتی از گذرگاه‌های سخت زندگی عبور کردی بعد آزاد می‌شوی و بعد رها می‌شوی. وقتی درمان دی‌اس‌تی را شروع کردی، از این سختی‌ها و مشکلات گذشتی بعد گل رهایی را می‌گیری و رها می‌شوی، تا وقتی که سختی‌ها را نَکِشی رهایی هم نیست. در هر قسمتی و در هر جایی که هستید یکسری مسائل سخت است. به همین علت انسان دائماً با دشواری‌ها مواجه است و باید از آنها عبور کند. اصلاً نمی‌شود دشواری نباشد. ولی بعضی وسط راه رها می‌کنند باید مقاوم باشند و کارها را در نیمه رها نکنند.

زیرا با موانعی برخورد می‌کند که راه حل آنها را نمی‌داند. انسان با یک سری موانع برخورد می‌کند که راه حل آن را نمی‌داند، اصلاً موانع یعنی همین. درگیر اعتیاد می‌شود، می‌خواهد درمان کند ولی راهش را بلد نیست. تا می‌خواهد راهش را پیدا کند با انواع و اقسام مشکلات مواجه می‌شود و با موانعی برخورد می‌کند، باید فکر کند و راه حلش را پیدا کند، باید حرکت کند تا راه نمایان بشود، باید تلاش کند تا صفت گذشته تغییر کند.

از سویی نیروهایی در موازات آنها در حال حرکت هستند که انسان را نگذارند که گامی فراتر برود. حال این نیروها در صور پنهان هستند، در صور آشکار هم هستند. در صور آشکار نمونه بارز آن که اعتیاد را در نظر بگیریم؛ الان درمان را می‌دانید، ولی کسی که درگیر اعتیاد است درمان را نمی‌داند. چه چیزهای دروغ در ماهواره‌ها می‌شنوید! با انواع و اقسام شکل‌ها، دیالوگ‌ها، فیلم‌ها به انسان وعده می‌دهند که شما را ده روزه یا ۲هفته‌ای از اعتیاد رها می‌کنیم. چه دروغ‌ها و چه تقلب‌هایی!!! یک کتاب آقای ویلیام از آمریکا می‌خواهد برای من بفرستند؛ کتاب خاطرات خودش، رفته پست، اداره پست نگذاشته بیاید به ایران. رفته در سایت آمازون و دو تا کتاب اینترنتی از سایت خریده، باز به نام من خریده که می‌خواهم باز کنم در ایران، سایت آمازون می‌گوید این کتاب برای ایران است، باز نمی‌کنیم. حالا در نظر بگیرید نه تنها قرص‌های ترک اعتیاد، قرص‌های بلند کردن قد، چاقی، لاغری و همه اینها را در نظر بگیرید؛ بعد می‌گویند: ای اف دی آمریکا است، اچ آی وی آمریکاست، هپاتیت آفریقاست، سیب سلامت ایران و...  چطوری شما از آمریکا درست می‌کنید و می‌فرستید!!! توی جاده‌های اطراف شهر گرفته بودند که با رنگ و الکل طبی و صنعتی، انواع و اقسام مشروبات الکلی با بهترین مارک اصلی را تولید می‌کردند یا در همین اطراف تهران گرفته بودند که مارک قهوه علی کافی درست می‌کردند با انواع و اقسام رنگ‌ها و جوهر و اسید و... و همه این چیزها را نیز می‌خرند.

و به عناوین مختلف سد راه او می‌شوند و او را به اسارت برده و زمان را از کف می‌ربایند، به عبارتی فریب می‌دهند تا به آنجایی که مقرر است راه نیابد. جدای این نیروهای تخریبی و بازدارنده به موازات این حرکت می‌کنند، هم در صور آشکار هستند و هم در صور پنهان. در صور آشکار که خودتان می‌دانید. در صور پنهان یکسری نیروهای منفی هستند که دائماً می‌خواهند از رشد انسان جلوگیری کنند و نگذارند به سر منزل مقصود برسد.

این را بیان نمودیم که بدانید که گاهی ما هم دچار معضلات می‌شویم، با اینکه در کار ما هم که می‌خواهیم وقایعی را برایتان بگوییم. استاد می‌گوید که تو هم بدان که ما هم گاهی اوقات دچار معضلات می‌شویم. یعنی نیروهای بازدارنده و تخریبی در صور آشکار و پنهان زیاد هستند که گاهی اوقات جلوی ما را هم می‌گیرند و نمی‌گذارند که ما بتوانیم اطلاعات را به شما برسانیم و به آموزش‌هایمان ادامه بدهیم. پس در انسان روح باعث مرحله تکامل است و روح فقط مال انسان است و ما باید به صدای روح گوش کنیم و تکامل انسان بسیار پیچیده و سخت است.این طوری نیست که خیلی راحت به این مسئله و درجه برسیم. خوب تا همین مرحله که برایتان گفتم کافی است.

جلسه قبل یک تکلیف به شما داده بودم؛ که گفتم تعداد قاف‌ها را در دو تا از سوره‌ها شمارش کنید که یکی سوره قاف است که شماره سوره پنجاه است. این سوره ۵۷ تا قاف داشت، گفتیم که ریتم قرآن چند بود؛ بسم الله الرحمن الرحیم بود، این چند تا حرف و ریتم داشت؟ ۱۹ تا حرف داشت. حالا سوره قاف ۵۷ تا قاف دارد، ۵۷ چند تا ۱۹ تا می‌شود؟ سه تا، پس مضربش شد چی؟ دقیقاً سه تا ۱۹ تا تکرار می‌شود که تعداد قاف‌های این سوره است. حالا بزرگان در رابطه با سوره قاف تفسیرهای زیادی کرده‌اند که همه آنها به جای خود بسیار خوب است، کاری نداریم. یک سوره دیگر داریم که اولش قاف است، آن کدام سوره است؟ سوره شوری، که داریم، حم عسق، در آن سوره چند تا قاف داریم؟ ۵۷ تا. یعنی در آن هم ریتم ۱۹ سه بار تکرار می‌شود. پس این را بدانیم که قافی که اول سوره قاف گذاشته مثل یک کلید و یا یک رمز است، این نگهبانی می‌کند از سوره قاف، که باید مضربی از عدد ۱۹ باشد، اگر آیه را بردارند کم و زیاد کنند ریتم آن به هم می‌خورد. خوب، آمده قاف والقرآن المجید، قاف را معمولاً گفتند اشاره به قرآن دارد، سوره قاف که به عنوان تمثیل قرآن است ۵۷ تا قاف داشت، سوره شوری هم ۵۷ تا قاف داشت، که اگر با هم جمع کنیم می‌‌شود ۱۱۴ که تعداد سوره‌های قرآن است. حالا سوره قاف سوره پنجاه است، چند تا آیه دارد؟ ۴۵ تا آیه، ۵۰ با ۴۵ می‌شود ۹۵، ریتم آن چند تاست، یعنی چند تا ۱۹ تا؟ پنج تا ۱۹ می‌شود ۹۵. سوره شوری شماره آن چند است؟ ۴۲.  تعداد آیاتش چندتاست؟ ۵۳، باز ۴۲ را با ۵۳ جمع کنیم می‌شود ۹۵ و باز ریتم آن ۱۹ می‌شود. حالا یک تکلیف دیگر بگویم؛ تعداد قاف‌هایی که در تمام قرآن در آیه‌های ۱۹ هست را حساب کنید، مثلاً سوره شوری آیه ۱۹، سوره عنکبوت آیه ۱۹ و همه آیه‌های ۱۹ را قاف‌هایش را بشمارید و به من بگویید تا جلسه بعد آن را هم حساب کنیم. یک تکلیف دیگر هم می‌دهم؛ قاف و القرآن المجید، حروف ابجد آن را برایتان گفتم. چون تا چند سال پیش اعداد را به این صورت ۱،۲،۳که الان داریم نبود. در ایران خط سیاق بود، به این شکل عددی نبود. به جای یک می‌نوشتند الف، به جای ۲ می‌نوشتند ب، به جای ۳ می‌نوشتندج. حالا شما بروید و ببینید خود کلمه مجید اگر حروف ابجد آن را جمع کنیم چه عددی در می‌آید! مثل اسم مولای متقیان علی که اگر جمع کنیم می‌شود ۱۱۰. مثلاً م سمبل یک عددی هست، ج سمبل عدد ۳ است و...  این کلمه مجید جمع عددی آن چه می‌شود؟! پس تکلیف دفعه آینده شما تعداد قاف‌های آیات ۱۹ را جمع می‌کنید و کلمه مجید حروف ابجد آن چند تا می‌شود. این قضیه خیلی عظیم است این مضرب و ریتم قرآن را برایتان بگویم که واویلا است! اینکه حسن آمد نوشت یا سلمان با پیامبر نوشت نیست، داستان یک چیز دیگری است. خودش هم گفته ما برای این کتاب نگهبانانی گمارده‌ایم که هیچ چیز نمی‌تواند آن را تغییر دهد یا سوءاستفاده و یا تحریف کند. پس آیه‌های ۱۹ را ببینید چند تا قاف دارد و مجید جمع ابجد آن چند می‌شود.

 

از اینکه به حرف‌های من گوش کردید، متشکرم.

 

"پایان"

 





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo
19
19