تبلیغات
درمان اعتیاد و گروه درمانی لژیون مسعود غفاری - متن کامل سی دی آموزشی "هستی" مهندس دژاکام

بیایید این آتش ویرانگر را مهار کنیم!

متن کامل سی دی آموزشی "هستی" مهندس دژاکام

نویسنده :بابک .
تاریخ:سه شنبه 24 بهمن 1396-05:49 ب.ظ


 

"بنام قدرت مطلق"

 

ما در مسائل مختلف مطرح کردیم که یک انسان برای اینکه به آرامش وآسایش برسد سه پارامتر داشتیم؛ پارامتر جسم بود و پارامتر روان بود و پارامتر جهان‌بینی! که همه ادیان الهی روی جهان‌بینی کار می‌کنند، استادان اخلاق هم روی جهان‌بینی کار می‌کنند، قوانین هم معمولاً روی جهان‌بینی حرکت می‌کند.

در این بحث‌ها جسم و روان و جهان‌بینی ابتدا برای اعتیاد بود، اما بعداً متوجه شدیم که مسئله جسم و روان و جهان‌بینی بر روی خود انسان است و منشاء همه بیماری‌ها عدم توجه به این پارامترها است و گفتیم که روان هر انسان یعنی خلق و خوی هر انسان! چون ممکن است یک انسان بد اخلاق باشد یک انسان خوش اخلاق باشد، یک انسان مجنون باشد یک انسان عصبی باشد، یک انسان گوشه‌گیر باشد، یکی افسرده باشد، یکی میل به خودکشی داشته باشد، یکی خود آزار باشد یکی مردم آزار باشد... مجموع اینها می‌شود روان! و گفتیم که روان از دو چیز تشکیل می‌شود: یکی فیزیولوژی ما؛ جسم ما و ناقل‌های عصبی و نورترانسمیترهای ما مواد شیمیایی و شبه افیونی ما و یکی هم جهان‌بینی ما.

و جسم و فیزیولوژی می‌آید روان را می سازد. برای این که قضیه را خیلی خوب بفهمیم، گفتیم: وقتی شخصی دندانش درد می‌کند، روانش کاملاً بهم ریخته است و شما دیگر انتظار ندارید که بیاید فیلم سینمایی نگاه کند؛ چون فشار درد هست و فقط درد را تشخیص می‌دهد و همه حواسش روی درد متمرکز است و هیچ چیز دیگر را درک نمی‌کند. پس فیزیولوژی می‌تواند روی روان اثر ژرفی داشته باشد. برای همین من هربار یا روی جهان‌بینی کار می‌کنم یا روی روان کار می‌کنم و یا روی فیزیولوژی بحث می‌کنم؛ چون تفکر ما و اندیشه ما در ساخت و ساز زندگی ما نقش مؤثر و کلیدی دارد. یک موقع ممکن است تفکر و اندیشه ما این باشد که:

خیام اگر زباده مستی خوش باش

با ماهرخی اگر نشستی خوش باش

چون عاقبت کار جهان نیستی است

انگار که نیستی، چو هستی خوش باش

در گذشته این شعر قبله ما بود و اینقدر خواندیم و اینقدر کارهای بد کردیم که ما به اعماق جهنم رهسپار شدیم؛ چون می‌گفتیم که همین است. عاقبت جهان، نیستی است و اگر هم کسی تفکرش این باشد که عاقبت کار جهان نیستی است انگار که نیستی، چو هستی خوش باش، بنابراین همین نتیجه را می‌گیرد که باید مشروب بخورد، مواد مخدر مصرف بکند، با ماهرخ‌ها نشست و برخاست بکند و الی آخر...

این خیلی طبیعی است؛ اما ما در این آموزش جهان‌بینی فهمیدیم که نه؛ عاقبت کار جهان نیستی نیست. حال این شعر مال خود خیام هست و یا مال او نیست؛ چون خود خیام یک حجت‌السلام بود، شخصی ریاضیدان بود، فکور و فهمیده بود. حال مال او هست یا نیست، نمی‌دانم. آیا هدف از بیان این شعر چی بود، باز نمی‌دانم؟ اما چیزی که از آن برداشت می‌شود همین است چون غیر از این نمی‌توان چیزی برداشت کرد. یا زمانی که می‌گوید:

امشب می جام یک منی خواهم کرد

خود را به دو جام می غنی خواهم کرد

اول سه طلاقه عقل و دین خواهم گفت

پس دختر رز را به زنی خواهم کرد

 دختر رز؛ درخت انگور را می‌گویند رز! یعنی اول عقل و دین را سه طلاقه می‌کنم بعد الکلی می‌شوم. درخت رز را به زنی خواهم کرد؛ یعنی می‌شوم مشروب‌خوار و شراب‌خوار و اینها... این برداشتش چیست؟ هر چه تفکرش باشد یعنی این که زندگی دم غنیمت است. دم غنیمت هست اما یک حساب کتاب دیگری دارد. یا می‌گوییم:

آن قدر بخورم شراب که این بوی شراب

آید ز تراب، چون روم زیر تراب

تا از سر قبر من گذارد مخموری

از بوی شراب شود مست و خمار

یعنی این قدر شراب‌خواری می‌کنم که آید ز تراب؛ تراب یعنی خاک؛ چون روم زیر تراب؛ یعنی وقتی می‌روم زیر خاک و این بوی شراب از زیر قبرم بزند بیرون تا از سر قبر من یک آدم خماری رد شود از بوی شراب شود مست و خمار، یعنی از این بوی شراب مست شود. این تفکرش چیست؟ چه اندیشه‌ایی را به انسان می‌دهد؟

برای همین است که می‌بینی در اروپا چون تفکر، تفکر دم غنیمت است و باید حداکثر استفاده و لذت را از جسم و فیزیولوژی خود ببریم، خیلی این شعرها گل کرده و همه هم می‌شناسند. اما ما می‌گوییم این نیست. عاقبت کار جهان نیستی نیست. الان بروید تمام جاهایی که بساط منقل هست و بساط مشروب‌خواری هست تمام این شعرها نقل مجلس است. یک دستش به بافور است یک دستش هم به انبر و زغال و دارد این شعرها را می‌خواند یا دستش به بطری هست و استکان، و این شعرها را برای همدیگر می‌خوانند. این تفکری هست که انسان را به نیستی و نابودی می‌کشد. تمام بحث‌هایی که ما می‌کنیم این است که آیا عاقبت کار جهان نیستی است یا عاقبت کار جهان، هستی است؟ این برای ما خیلی سرنوشت ساز است. می‌گوید نه ما کاری به این چیزها نداریم؛ اگر ما کاری به این چیزها نداشته باشیم ممکن است گمراه شویم و به نقاط تاریکی برسیم و وارد جهنم شویم البته نه تمثیل آن جهنم! ما به زندگی پریشان هم می‌گوییم جهنم! یک زندگی خَفَقان‌آور هم می‌شود جهنم! یک زندگی در بیغوله‌ها! بیغوله این نیست که حتماً انسان کارتن‌خواب شود. ممکن است انسان داخل یک برج باشد، اما کارتن‌خواب باشد. در خانه خودش و در مرفه‌ترین خانه زندگی کند، اما کارتن‌خواب باشد. بنابراین این در ما نقش مهمی دارد و این چیزی بوده که ما را از بالا کشیده پایین! روی تفکر، روی اندیشه و اندیشه لذت‌جویی در آن واحد! این سمبل ما بوده، این قبله ما بوده و این ما را دچار مشکل کرده. یکی از صحبت‌های ما همین است که می‌خواهیم ببینیم عاقبت کار جهان نیستی است یا هستی؟

اگر عاقبت کار جهان نیستی هست، من هم این شعر را قبول دارم، من هم به طرف همین شعر گرایش پیدا می‌کنم و می‌گویم: من امروز هستم فردا نیستم، پس دم غنیمت است بریم ببینیم چه می‌شود؟ ولی اینطور نیست. حال برای این که ما بدانیم این نیست یا هست باید به یک مرحله دانایی برسیم. بعضی وقت‌ها برای این که به مرحله دانایی برسیم باید یکسری اطلاعات پیدا کنیم البته ذره ذره! اطلاعاتی که پیدا می‌کنیم در صور آشکار که خود بسیار مشکل است. در قسمت فیزیولوژی جسم هزاران هزار مشکل داریم و هنوز بشر امروزی نتوانسته است مسائل را حل کند، هنوز در قسمت بیماری‌ها، صدها بیماری را نتوانسته حل کند و عاجز مانده و تنها یک رفع و رجوعی کرده است، درمان نمی‌تواند بکند. بیماری MS را فقط یک رفع و رجوعی می‌کند. یک قرص یا آمپولی می‌دهد که این بیماری بدتر نشود، تعادل داشته باشد، برایشان درمان ندارد. این در قسمت آشکار است. حال باید برویم به قسمت پنهان! آنجا مشکلات و مسائل زیاد داریم، بنابراین درس هم که می‌دهیم لازم نیست که یک مرتبه همه اینها را بفهمیم. دانستن و فهمیدنش بسیار سخت و دشوار است، چون در مورد صور پنهان است. هزاران سال هست، قرن‌ها هست که خداوند پیامبران را گسیل می‌کند و پیامبران با هزینه بسیار بالایی می‌روند و اطلاعات را به بشر امروزی می‌دهند و باز می‌بینید بعد از هزاران سال بشر امروزی قوانین الهی را یا اشتباه برداشت کرده یا یک راه دیگر رفته و منحرف شده و یا چند نفر به مقصد رسیدند یا نرسیدند. خیلی‌ها می‌رسند و خیلی‌ها هم به مقصد نمی‌رسند.

پس کار سخت است. مسئله‌ایی که وجود دارد؛ وقتی روی انسان نگاه می‌کنیم؛ انسان یک موجودی نیست که به این زودی‌ها به وجود آمده؛ مثلاً تئوری تکامل را داروین دارد. تئوری خوبی است و قبول است. همه چیز رو به تکامل است. شما اگر نگاه کنید مثلاً ماشین‌ها در حال تکامل است. هر روز خودروها تکمیل‌تر می‌شوند، یخچال را در نظر بگیرید، یخچال‌ها هر روز کامل‌تر می‌شوند. ساختمان‌سازی رو به تکامل است و روز به روز ساختمان‌سازی‌ها بهتر و گسترده‌تر می‌شود. لباس، پوشاک، غذاها و اگر نگاه کنیم همه چیز در حال تکامل است. تکامل از کامل شدن می‌آید یعنی همه چیز در حال کامل شدن است. وقتی همه چیز در هستی در حال کامل شدن است، پس خود هستی هم در حال کامل شدن است. درختان هم در حال کامل شدن هستند، میوه‌ها هم در حال کامل شدن هستند، حیوانات هم در حال کامل شدن هستند. این تئوری؛ تئوری درستی است و چیز عجیب و غریبی نیست.

یک حیوان برحسب نیازش ممکن است دندانش بزرگ‌تر باشد یا کوچک‌تر! یک موقعی دندان‌های عقل ما که فکر کنم چهار تا هست؛ یک موقعی دندان‌های آسیاب خیلی بیشتر از این بوده و آن دندان عقل هم که کم کم دارد ناپدید می‌شود جزء دندان‌های آسیابی بوده است. چون انسان از گیاهان و غلات استفاده می‌کرد و می‌جوید. بعد غذا پخته شد، نرم شد، قابل جویدن شد و دندان‌ها تغییر کرد و اینها مسائل حساب شده‌ایی هست. اما این که بیاییم بگوییم که انسان مثلاً از نسل میمون است، این خیلی متفاوت است خیلی فرق دارد. اینکه می‌گوییم انسان چه و چه؛ این خیلی ساده انگارانه است که ما خیال کنیم در مجموعه جهان هستی فقط ما انسانها هستیم و این کره زمین!

بارها راجع به ابعاد جهان هستی در صور آشکار، برایتان صحبت کرده‌ام که وسعت آن چقدر است. گفتیم از این مشهد، زیر طبس را در نظر بگیریم میاد نیشابور و سبزوار و میاد تا می‌رسیم تهران و سمنان و بریم به طرف اصفهان و قم و کاشان و یزد و کرمان و بعد بپیچیم بیاییم طرف بم، زاهدان، ایرانشهر، سراوان و برسیم مشهد! یک کویر داریم به این وسعت؛ کویر مرکزی ایران به نام لوت که کویر شوره‌گَز هم به آن می‌گویند. چون گیاهی به اسم گز که هم شور هست و هم گز که به آن کویر شوره گز هم می‌گویند. آنجا پر از شن است و ماسه؛ ماسه بادی! ببینید چند تا دانه شن آنجا هست. اینجا می‌بینید یک تپه‌ای هست اندازه عباس‌آباد، فردا باد می‌آید و بر می‌دارد می‌برد جای دیگری! اگر همه دانه‌های شن را مجموعه ستارگان بگیریم، کره زمین از یک دانهٔ اینها کوچک‌تر است در برابر عالم هستی؛ یعنی کره زمین اندازه یکی از این دانه‌های شن است در برابر این همه مازاد.

حالا ما بگوییم همه چیز مال اینجاست. حیات مال اینجاست، انسان مال اینجاست، چی مال آنجاست و... خلقت انسان نمی‌خورد به ده هزار سال پیش، بیست هزار سال پیش یا صد هزار سال پیش! من فکر می‌کنم خلقت انسان از قبل از منظومه شمسی است. منظومه شمسی از چهار میلیارد سال پیش بوده است، حتی قبل از آن هم انسان وجود داشته است. این نیست که بگوییم انسان ده یا بیست هزار سال پیش به وجود آمده است و از نسل میمون بوده است، نه! این یک قسمتی از قضیه است. این تفکر و تصور ماست. قبلاً برایتان تشریح کردم؛

الان از زمان انقلاب تقریباً چهل سال می‌گذرد و از قبل از آن هم بوده است. در طول این چهل سال ما یک فرهنگستان لغت داریم که تمام علما، متخصصان ادبیات جمع شده‌اند و بعضی لغات جدید را درست می‌کنند؛ مثلاً به جای هلی‌کوپتر بگوییم چرخ‌بال یا به جای کامپیوتر بگوییم رایانه! حال صرف اینکه این کار درست است یا غلط؛ مثل این است که یکی یک بچه دارد، اسم بچه‌اش را گذاشته جک و یا بچه به دنیا آورده اسمش را گذاشته ژولیت! بعد ما بگوییم نه؛ اسم پسرش که گذاشته جک را ما به او اصغر بگوییم و آن که ژولیت هست را بگوییم نرگس! مال یکی دیگر است، بچهء کس دیگری است؛ شما برای چه اسم عوض می‌کنید؟ آن کسی که این دستگاه را درست کرده، اسمش را گذاشته هلی‌کوپتر! چون او اختراعش کرده است، تو برای چه اسم آن را عوض می‌کنی؟ شخصی هم کامپیوتر را درست کرده و اسمش را گذاشته کامپیوتر، تو که درستش نکرده‌ای! پس چرا اسمش را عوض می‌کنی. یا اسم این تلفن است و یا رادیو است ما بگوییم درست نیست و باید اسم دیگری بگذاریم. صرف از این موضوع؛ با چه هزینه‌ای این لغات را عوض کرده‌ایم که حالا خوشایند هست یا خوشایند نیست؟ جامعه می‌پذیرد و یا نمی‌پذیرد. الان همه می‌گوییم هلی کوپتر، خیلی کم پیش می‌آید که بگوییم چرخ‌بال! اکثر مردم می‌گویند کامپیوتر، خیلی کم پیش می‌آید که بگوییم رایانه داری؟ که اکثراً این رایانه را با یارانه اشتباه می‌گیرند. حال یارانه را خودمان درست کردیم و این اسم را برایش انتخاب کردیم، اما بعضی چیزها مال ما نیست و ما نمی‌توانیم آن را عوض کنیم. بعضی وقت‌ها از روی تعصب می‌گوییم که نه؛ اسم این باید عوض شود و اسم ایرانی بگذاریم. هلی‌کوپتر، رادیو، تلفن، این بچه و ... مال کس دیگری است و تو نمی‌توانی آن را عوض کنی. چقدر توانسته‌ایم در طول این 40 سال اسم عوض کنیم. حال این را در نظر بگیریم که به وجود آمدن یک زبان به این شوخی‌ها نیست. با این همه اساتید و متخصصان ادبیات ما چقدر توانسته‌ایم لغت عوض کنیم؛ هر لغتی چند میلیون تومان هزینه‌اش می‌شود؛ پس ببینید دستورهای زبان به صورت زبان فرانسه، زبان عربی، زبان روسی، زبان انگلیسی و... اینها همین طوری که در نیامده است. 10 هزار سال پیش، 5 هزار سال پیش اینها در آمد، وقتی نگاه می‌کنیم می‌بینیم ساختار زبان‌ها هم یک سابقه چندین میلیون ساله دارد.

حتی نسل‌هایی که انسان به وجود آمده هر کدام یک نسل است؛ مثلاً زرد یک نسل است، سیاه‌پوست یک نسل است و ... همه با هم متفاوت هستند و همه با حساب و کتاب هستند. پس این که می‌گوییم انسان از نسل میمون است و اینها... به این سادگی و به این قضیه نیست. تکامل بسیار خوب است، اما نه برای به وجود آمدن خلق انسان! در سیستم هست اما به وجود آمدن آنها حساب و کتاب دیگری دارد. در قرآن نیز آمده است که ما از حیوانات 8 تا را نازل کردیم، انسان هبوط کرد،  انسان را فرستادیم پایین به جهان دیگری که اینها را باید جای دیگری دنبال کرد. مسئله‌ای که ما داشتیم و دفعه قبل هم به آن اشاره کردیم نفس بود. گفتیم نفس آن چیزی است که تعیین موجودیت می‌کند. باز برمی‌گردیم به این نکته که عاقبت جهان نیستی هست و یا هستی؟

ما هنوز بعد از 1400 سال یعنی 14 قرن از زمان رسول خدا تا الان هنوز تفاوت و مفهوم بین روح و نفس یا روح و جن را نفهمیده‌ایم؛ یعنی چقدر ما هنوز اندر خم یک کوچه هستیم و اطلاعات ما کم است. گفتیم آن چیزی که تعیین موجودیت می‌کند نفس است در ظاهر و باطن! ظاهر که در قسمت فیزیولوژی و ظاهر است و باطن آن چیزی که در صور پنهان است.

هر نفس یا موجودی که بخواهد خودش را نشان دهد باید سه اصل داشته باشد:

1: باید آن موجود یک چیزی داشته باشد یعنی یک سایه‌ای داشته باشد، یک شکلی داشته باشد.

2: باید یک مجموعه اطلاعات و آگاهی داشته باشد، یک دانشی داشته باشد.

3: باید یک وسیله‌ای داشته باشد تا بتواند با جهان بیرون ارتباط برقرار کند.

این سه مورد را باید هر نفسی داشته باشد. حال چه در صور آشکار باشد و چه در صور پنهان!

آن چه تعیین موجودیت می‌کند انسان است یعنی نفس خود ما هستیم. زمان مرگ هم که فرا می‌رسد طبق کلام الله مجید؛ فرشتگان مرگ می‌آیند نفس را تحویل می‌گیرند و می‌برند و جسم هم تن پوشی بیشتر نیست. حال ما در این جهان که هستیم این جسمیت ما یک وسیله ماست، ماشین ماست.

اگر اتومبیل را در نظر بگیریم، اتومبیل اول به وجود آمد یا راننده‌اش؟ اول خود راننده! یعنی قبل از خلق جسم، نفس بوده است. آنجا هم جسم خلق می‌شود یعنی در گردهمایی بزرگی که در آسمان خلق می‌شود آنجا می‌گوید: آیا من پروردگار تو هستم و ما می‌گوییم بله؛ آنجا مرحله‌ای است که قرار است جسم به وجود آید.

پس نفس یک چیز مشخصه‌ای می‌خواهد. حال جدا از این که مانند یک ماشین است باید قابل شناسایی هم باشد. هر کدام از ما از نظر چهره با هم متفاوت هستیم. برای چه؟ برای این که قابل تشخیص باشیم. همه یک شکل نیستیم. قدیم یک لطفه‌ای می‌گفتند که شما باید به این چینی‌ها نفت نفروشید، گفتند برای چه؟ گفتند برای این که می‌خواهیم پولش را بگیریم نمی‌دانیم از کی باید بگیریم چون همه شبیه به هم هستند. این دیدگاه ماست که چینی‌ها را شبیه به هم می‌بینیم، اما آنها هم را شبیه به هم نمی‌بینند. اگر زیاد با آنها نشست و برخاست کنیم می‌بینیم که با هم متفاوت هستند. ما اسب‌ها را همه یکی می‌بینیم، اما اگر یکم با اسب ها کار کنیم می بینیم که با هم متفاوت هستند؛ بنابراین آن سایه تعیین کننده ماست که ما چه هستیم، چه شکلی هستیم و هویت ما به وسیله شکل و سایه ما قابل تشخیص است. قابل شناسایی هستیم. اگر همه یک شکل بودیم نمی‌دانستیم کی همسر کی هست؟ کی برادر کی هست؟ کی بچه کی هست؟ همه یک شکل بودند و این یک وجه تمایزی هست که همه قابل شناسایی هستند. حال فرض کنید که ما به جهان آخرت اعتقاد داریم، حال وقتی فرشتگان نفس را به جهان دیگر می‌برند، می‌برند به جهان برزخ یا جای دیگری؟ آنجا آیا باید قابل شناسایی باشد یا نباشد؟ یا آنجا همه به شکل بخار یا گاز هستند؟ آنجا هم باید قابل شناسایی باشد. پس آنجا جسمیت دوم شکل می‌گیرد که کالبد بعدی یا کالبد برزخی است یا همانی است که ما در خواب می‌بینیم؛ پس در جهان دیگر نیز ما باید قابل شناسایی باشیم. بتوانیم تشخیص دهیم کی به کی است؟ آنجا ما باز دو مرتبه جسمیت داریم. گفتیم نفس سه ویژگی باید داشته باشد: یکی سایه، یکی حس و دیگری مجموعه اطلاعات و آگاهی! پس مجموعه اطلاعات و آگاهی یک موجود تعیین می‌کند که این چه موجودی باشد که چه قدر اطلاعات و آگاهی داری. آیا موجودات هم برای پا به هستی گذاشتن، اطلاعات و آگاهی می‌خواهند؟ بله! تمام موجودات احتیاج به اطلاع و آگاهی دارند. آن اطلاع و آگاهی هست و آن حس‌هایشان هست که می‌توانند به حیات خودشان ادامه دهند. نگاه می‌کنید می‌بینید یک بوته بیابانی چقدر اطلاعات دارد؟ آیا اصلاً فکر کردید که اطلاعات و آگاهی دارد یا نه؟

فرق یک بوته بیابانی با یک بوته گل سرخ، با یک بوته کلم، با یک بوته هندوانه و ... با هم فرق می‌کنند. چطوری خربزه؛ آب را که مزه‌اش را می‌دانیم خاک هم که مزه خوبی ندارد؛ چطوری این بوته این آب و خاک را می‌گیرد و تبدیل به شکر و شیرینی می‌کند؟ چرا ما نمی‌توانیم از آب و خاک شکر درست کنیم؟ شیرینی درست کنیم؟ ما انسان‌ها چرا قادر نیستیم از آب و خاک شکر بگیریم؛ ما که از نظم علم و فنون و همه چیز پیشرفت کرده‌ایم. چغندر قند از خاک و آب قند درست می‌کند. آن برمبنای چه نوع اطلاعاتی، چه نوع کارخانه‌ای هست؟ چه سیستمی هست؟ چه تغییر و تبدیلی هست که آن بوته را تبدیل به چغندر قند می‌کند و آن را شیرین می‌کند؟

پس اطلاعاتی که یک گیاه دارد با اطلاعاتی که یک درخت خرما دارد با هم فرق می‌کند. درخت خرما نر و ماده دارد و این قدر اهمیت دارد که به آن می‌گویند نفر! واحد شمارش انسان نفر است. وقتی به شتر می‌رسیم نمی‌گوییم 5 رأس شتر؛ می‌گوییم 5 نفر شتر! درخت خرما و شتر این قدر با اهمیت هستند که ما به آنها نفر اطلاق  می‌کنیم. با درخت خرما می‌شود زندگی کرد و زندگی هم می‌کنند، چون درخت خرما هم از تغذیه آن استفاده می‌شود و هم از آن حصیر می‌بافند و هم با آن خانه درست می‌کنند، بادبزن درست می‌کنند و ... حتی شنیده‌ام که مغز دارد یعنی اگر آب قسمت بالایش برود درخت خفه می‌شود، می‌میرد. پس شعوری که آن دارد با شعوری که یک گیاه معمولی دارد با هم فرق می‌کند. پس تعیین موجودیت را چه چیزی می‌کند؟ آن مقدار اطلاعات و آگاهی! یعنی مجموعه گیاهان از نقطه صفر شروع کردند به رشد و جمع‌آوری اطلاعات! اطلاعات را جمع‌آوری کرده، باز قسمت زمان عمرش گذشته، از بین رفته، به بُعد دیگری می‌رود، اطلاعات دارد و در مرحله بعدی اطلاعاتش بیشتر می‌شود. پس مرحله به مرحله موجودات کامل و تکمیل شدند؛ بنابراین می‌بینیم که یک گنجشک اطلاعاتش با یک شاهین فرق می‌کند. یک کلاغ اطلاعاتش با یک عقاب فرق می‌کند. یک مرغ خانگی با یک عقاب خیلی فرق می‌کند. عقاب دارای یک تفکر و اندیشه بالایی است. چه دید ژرفی دارد. از آن بالای آسمان‌ها در حال پرواز است، شیرجه می‌آید پایین، خرگوش را از زمین بر می‌دارد و می‌برد. هیچ ماشین جنگی چنین قدرتی ندارد که بیاد روی زمین شیرجه بزند. برداشتن یک خرگوش از روی زمین با چقدر فاصله باید باشد که با آن سرعت شیرجه بزند و خرگوش را بردارد و برود. کوچک‌ترین اشتباهی کند پودر می‌شود؛ پس اطلاعات و تجربه‌اش فرق می‌کند. این اطلاعات و تجربه در انسان هست، در موجودات هست و با هم متفاوت است.

 تا این که وارد مرحله انسان می‌شود. غیر از اطلاعات و آگاهی یک چیز دیگر نفس، سایه است. سایه ممکن است گیاه باشد، یا درخت خرما، درخت انگور، ببر، پلنگ و ... و این سایه هم در این جهان است و هم در بُعد دیگر! یعنی یک پلنگ هم با مرگ از بین نمی‌رود. جسمش از بین می‌رود اما نفسش به بُعد دیگری انتقال پیدا می‌کند. تمام سایه‌ها احتیاج به حس دارند. هر چه موجود تکمیل‌تر می‌شود باید حس قوی‌تر و محکم‌تر شود؛ مثلاً گیاه دارای حس است؛ اما راه نمی‌رود حرکت نمی‌کند و احتیاج به مسیریابی ندارد فقط می‌داند که از آفتاب باید انرژی بگیرد و عملیات فتوسنتز انجام گیرد؛ بنابراین اگر در جایی زیاد درخت باشد درخت خود را به سمت آفتاب کج می‌کند، چون این شعور و آگاهی را دارد که خود را به آن مسیر برساند و ریشه‌اش را برساند به آب! حال تمام حیوانات این حس‌ها را دارند اما وارد حس حیوانی که می‌شویم آنجا حس‌ها فرق می‌کند. حیوانات قادر به حرکت هستند و حس‌هایش بنا به آن موجود فرق می‌کند. ما خیلی روی حس‌ها صحبت کردیم. این برای ما خیلی حائز اهمیت است. این مطلب مربوط به چند جلسه قبل است اما این بحث هایی نیست که با یک بار گفتن متوجه شوید بنابراین از روی آن می‌خوانم.

 حس مربوط به ساختمان جسمی بدن در حال حاضر است، یعنی زمانی که جسم و روح با هم باشند پنج حس دیگر با اندام‌های نامبرده شده یعنی هفت پیکره که این پیکرها با آن پنج حس در ارتباط می‌باشند که هر دو قسمت قابل لمس نیست، اما قابل حس از نوع خودش می‌باشد که با عالم بیرون و غیره که می‌دانید در ارتباط جاری هستند. 

 

باز هم حرفم را تکرار می‌کنم که این برای شناخت خودمان است. اگر می‌خواهید خدا را بشناسید باید اول خود را بشناسید. این مسائل مربوط می‌شوند به شناخت خودمان!

 

شاگرد: یعنی می‌خواهید بگویید که ما پنج حس داریم که مربوط به صور آشکار ماست یعنی در جسمیت و پنج حس دیگر داریم که مربوط به سایر پیکرها می‌باشد؛ یعنی تا اینجا در مجموع ما دارای 10 حس هستیم که هر 10 حس قابل لمس برای این جهان نیستند، ولی آنها کار خودشان را انجام می‌دهند حتی اگر ما آن‌ها را لمس نکنیم.

حس های بیرونی کار خودشان را می‌کنند حتی اگر ما درکشان نکنیم.

شاگرد: ولی بهتر است بازهم کمی توضیح بدهید.

استاد: شما حس بینایی را وسیله در اختیار دارید تا توسط آن ببینید. اما در حس بیرونی وسیله قابل دید ندارید.

چشم‌های ما وسیله حس بینایی است تا با آن ببینیم. اگر چشم‌هایمان را ببندند دیگر نمی‌توانیم ببینیم. چون ما یک حس بینایی در جسمیت داریم و یک حس بینایی در صورپنهان! در حس بینایی در جسمیت که همان چشم است. در حس بینایی پنهان وسیله قابل دید ندارید.

آیا متوجه می‌شوید؟

شاگرد: ممکن است مثالی بزنید؟

استاد: مانند دیدن تصویری بدون چشم!

یعنی شما بدون چشم تصویر را می‌بینید؛ یعنی خواب؛ در خواب وقتی ما تصویری را می‌بینیم با چه می‌بینیم؟ این چشم که بسته است. تصویر بدون چشم یعنی خواب!

یا دیدن خویش دیگر در عالمی دیگر،

شما خوابیده‌ای ولی جسم را در دنیای دیگری می‌بینی.

به نظر می‌آید که شما خواب هستید و گیرنده شما کاملاً خاموش است اما تصاویر ضبط می‌گردد.

حال بعضی از این تصاویر را به یاد دارید و بعضی را نه! از خواب بیدار می‌شوید و می‌گویید که ما اینها را در خواب دیدیم و همه را ضبط کرده‌اید. دانشمندان امروزی می‌گویند که اینها خواب است و رؤیا! اینها وسیله‌اش چیست؟ چرا خواب می‌بینیم؟ چرا رؤیا می‌بینیم؟

اما خود شما نمی‌دانید با کدام وسیله اینجا ضبط شده‌اند؟

 اما ما نمی‌دانیم با چه وسیله‌ای اینها ضبط شده. شما که در خواب بوده‌اید!

چون هیچ وسیله‌ای که بتواند نشان بدهد که به وسیله آن دیده‌اید عملاً در کار گرفتن تصویر نبوده و آن را اگر هم بوده شما نمی‌توانید رؤیت کنید. فقط چشم به ظاهر بی‌حرکت شما با اندام‌های دیگر می‌توانسته سیر بنماید.

 این بحث را قبلاً گفته بودم اما باز هم تکرارش کردم اما تصویر ضبط می‌گردد؛ شما که در خواب بوده‌اید. پس عاقبت کار جهان نیستی است؛ اصلاً اینجوری نیست. اصلاً لازم نیست ما بگوییم جهان دیگری هست. ما هم داریم می‌بینیم. اصلاً الان هستیم و لازم نیست که ثابت کنیم پس از مرگ در جهان دیگر زندگی خواهیم کرد. ما همین الان داریم در جهان دیگر زندگی می‌کنیم خیلی قضیه روشن است اما ما نمی‌پذیریم، قبولش نداریم. ما می‌گوییم اینها خیال نیست، اینها واقعیت است. چون برای بشر امروزی خیلی این مسائل راحت است. یک حرفی می‌زنند و بعد آن را تکذیب می‌کنند و دیوار حاشا هم خیلی خیلی بلند است. ما همین الان داریم در جهان دیگر زندگی می‌کنیم اما خودمان خبر نداریم؛ چون هیچ وسیله که بتواند نشان بدهید که من را به وسیله آن دیده‌اید در کار گرفتن تصاویر نبوده پس چیزی که بتواند تصاویر را ضبط کند نبوده چون شما خواب بوده‌اید و آنها را اگر هم بوده شما نمی‌توانید رؤیت کنید؛ فقط چشم به ظاهر بی‌حرکت شما با اندام‌های دیگری می‌توانسته سیر بنماید؛ یعنی حس بیرون و اندام بعدی که همان قالب مثالی است آن می‌توانسته سیر کند.

می‌دانید چگونه؟ یعنی سیر و سلوکی که جسم در آن داخل نیست.

خواب و دیدن بعضی از رؤیاها یک سیر و سلوکی است که جسم در آن دخالتی ندارد. شما در خواب می‌بینید که رفتید اروپا، انگلیس و... با دوستانتان حرف می‌زنید، دعوا می‌کنید، می‌خندید و... در اینها جسم دخالتی ندارد.

و اندام‌های دیگر در کار است که قابل رؤیت برای هر کس نیست.

پس در آن خواب و رؤیاها اندام‌های دیگر در حرکت هستند؛ پس ما می‌بینیم که لازم نیست جهان آخرت را برای کسی توضیح دهیم که هست یا نیست؛ ما الان در جهان آخرت داریم زندگی می‌کنیم. آن خواب‌هایی که ما می‌بینیم یک تصاویری هست یک پرده‌هایی هست که به وسیله صور پنهان ما ضبط می‌شود و بعد به حافظه ما داده می‌شود و بعد برای ما قابل رؤیت است.

ادامه این مبحث را در جلسات بعد برای شما توضیح خواهم داد، چون مبحث سنگینی است و درک آن زمان می‌برد. ما مبحث دیگری را هم توضیح می‌دادیم که مربوط به کتاب آسمانی خودمان بود تا کمی بیشتر با آن آشنا شویم. یک موقعی می‌گویند کتاب آسمانی ما یک سری مسائل را پیش‌گویی کرده، مثلاً می‌گوید: آنگاه که کوه‌ها روان می‌شوند، آنگاه که خورشید در هم پیچیده می‌شود و... اینها پایان منظومه شمسی است که کتاب آسمانی ما همه اینها را می‌گوید.

ما یک سری روی ریتم قرآن یک سری مسائل را مطرح کردیم. می‌گوید آن قدر بلند است که نگاه کنی کلاه از سرت می‌افتد. حال در اینجا قضیه هم همین است، یا سلمان فارسی که خود زبانش فارسی بود اما عربی گفته و یا اینکه اینها از سینه محمد آمده خیلی بالاتر از این حرف‌هاست. مقام رسول خدا بسیار بسیار بالاست، کوچک نیست اما اگر بخواهیم او را با خداوند مقایسه کنیم باز یک فاصله بسیار بسیار مهمی هست. اینها را دریافت کرده و به ما انتقال داده است.

آنجا که می‌گوید ما از این کتاب محافظت می‌کنیم همین است. ما اینها را در هیچ کجای دنیا نداریم. من برای این که پایه‌های اعتقادی شما محکم شود هر بار مقداری از آن را مطرح می‌کنم. پس گفتیم ریتم شد 19. چرا ریتم بسم الله الرحمن الرحیم است و هر کجا که برویم تکرار این بسم الله الرحمن الرحیم است که 19 تا حرف است.

 پس تمام آیاتی که شماره‌اش 19 است اگر تعداد قاف‌هایش را درآوریم 76 تا قاف دارد. اگر 76 را تقسیم بر بسم الله الرحمن الرحیم کنیم چندتا می‌شود؟ 4 تا! مطلب دیگر گفتیم که سوره قاف 57 تا داشت. سوره شوری هم 57 تا داشت که دو تا 57 می شود 114 تا که مجموعه سوره‌های قرآن است.

 گفتیم در کلمه مجید حاصل اعداد ابجد آن چند می‌شود؟ 57 تا.

در حروف ابجد (م) می‌شود عدد 40، (ج) می‌شود عدد 3، (ی) می‌شود 10، (د) می‌شود 4 تا که مجموع اینها باز می‌شود 57 تا! 57 سه تا بسم الله الرحمن الرحیم است. باز این جا ما این ریتم را داریم.

 حال چیزی را که از شما می‌خواهم انجام دهید؛

 1: خود کلمه قرآن در قرآن چند بار آمده است؟

 2: در قرآن ما چند تا بسم الله الرحمن الرحیم داریم؟

 3: در سوره شماره 42، سوره شوری؛ ببینید مجموعه سین‌ها(س) و عین‌ها(ع) و قاف‌های(ق) سوره شوری چندتا می‌شود؟

 می‌خواهم ذره ذره ببینید که این مطلب کجا هست و ما کجا قرار داریم و چه کتاب عظیمی در اختیار ماست.

از اینکه به حرف‌های من گوش کردید از همه شما متشکر و ممنونم. 

 "پایان"





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo
19
19