تبلیغات
درمان اعتیاد و گروه درمانی لژیون مسعود غفاری - سی دی ترس استاد امین دژاکام

بیایید این آتش ویرانگر را مهار کنیم!

سی دی ترس استاد امین دژاکام

نویسنده :بابک .
تاریخ:جمعه 14 اردیبهشت 1397-08:09 ب.ظ

نتیجه تصویری برای امین دژاکام
اگر بخواهیم موضوع ترس را بشکافیم و بر روی آن متمرکز شویم با چند سوال مواجه می شویم:

 

1) ماهیت ترس چیست؟

2) ترس چگونه بوجود می آید؟

3) آیا ترس چیز خوبی است؟

4) آیا ترس چیز بدی است؟

 

ممکن است موضوعی در زندگی شخصی بوجود آید و او بترسد و در مقابل همان موضوع برای شخص دیگری ترس را به همراه نداشته باشد.

برای مثال شخصی که مصرف کننده مواد مخدر است از موارد بسیاری ترس دارد برای نمونه: ترس از مامور کلانتری، ترس از مهمانی رفتن، ترس از مسافرت رفتن و . . . و هنگامی که به درمان رسید بسیاری از همین ترسهای نامبرده کاملا" از بین می رود.
این موضوع نشان دهنده آن است که ترس در طول زمان با تغییر انسان از بین می رود این چه تغییری است که درون انسان رخ می دهد؟من اعتقاد دارم ترس برای تکامل یک امر حیاتی می باشد.

طبق صحبتها و مطالب گفته شده در گذشته مشخص شد که هر چیزی از ضدش قابل شناسایی است و یا به عبارت دیگر هر انسانی برای رسیدن به یک چیز بهتر باید ضد آن چیز را تجربه کند، مثلا" برای رسیدن به شجاعت باید حتما" ترس را تجربه نماید و یا اینکه اگر شما هم اکنون فرد خیلی قدرتمندی هستید حتما" نقطه ضعفهای بسیاری را پشت سر گذاشته اید و همین طور بسیاری از اتفاقات و مسائلی که به نظر ما ناگوار و ناراحت کننده هستند به خوشحالی منتهی می شوند و اصلا" شرطش همین است.

و حالا مختصری از داستان یک شخصیت هنرهای رزمی به نام اویاما که در رابطه با بحث می باشد را برایتان می گویم.

این شخص حدود 100 سال پیش به دنیا آمده بود و اصلیتش کره ای بود، در آن زمان کره تحت تسلط ژاپن بود و کره ای ها تحت استثمار ژاپنی ها بودند این در حالی است که ژاپنی ها کاراته را خوب می دانستند و کره ای ها هنر های دیگری داشتند.

شخص مورد نظر یک آدم یتیم و دوره گرد بود و در کل زندگی بسیار سختی داشت اما در کنار همه ی مشکلاتش آدم بسیار خوبی بود و از طریق مبارزه کردن و جمع آوری پول هایش به دیگران کمک می کرد.

اویاما به ارتش می رود و در تمام مراحل زندگی با موانع روبرو می شود و هر جایی که لازم می شد از فرد دیگری دفاع کند، حتی اگر هم زورش نمی رسید می جنگید تا جایی که در مواردی هم ممکن بود کتک بخورد اما اینکار را انجام می داد. در صحنه هایی از این فیلم نشان می دهد که در ارتش با ژنرال ها و یاکوزایی های ژاپنی می جنگید و کتک مفصلی هم می خورد.

و اما یک صحنه از این فیلم هست که نقطه ی عطف داستان می باشد، اویاما در یک قسمتی از زندگی خود آنقدر می ترسد که خودش را خیس می کند، داستان از این قرار بود که در یکی از مبارزاتش شخص مقابل شمشیر را روی گلوی او می گذارد و او هم آنقدر تحت تاثیر خشونت او قرار می گیرد که خودش را خیس می کند و در حضور جمعی از افراد حاضر آبرویش می رود و خیلی تحقیر می شود چراکه اوج تحقیر شدن و ترس انسان در همین قسمت از فیلم دیده می شود، این تحقیر شدن و ترس نهایتش برای یک نفر اتفاق افتاد و حالا برای اینکه شخص به نیرومند ترین فرد تبدیل شود رسیدن به همین نقطه لازم بود که غرورش کاملا" بشکند و یا به عبارت دیگر ساختار قبلی باید خرد شود تا ساختار جدید با مشخصات جدید شکل بگیرد.

در داستان دیده می شود که مشکلات زیادتری را پشت سر می گذارد، از جمله اینکه عشق زندگی خود را پیدا می کند اما برای مسائلی مجبور می شود از کسی که خیلی دوستش داشت بگذرد و یا اینکه از خانواده اش جدا شود؛ یعنی اینکه در آن قسمت از زمان مسئله انتخاب برایش پیش می آید، چند سال دور از همه چیز به آموزش می پردازد و در تنهایی خودش آموزشهای گذشته را تکمیل می کند و زمانی که باز می گردد حدود 2-3 سالی در سرمای خیلی زیاد و با لباس کم و غذای ناچیز و در کل با شرایط بسیار سخت خود را هماهنگ می کند.

در صحنه های دیگری از فیلم دیده می شود که او با دست خالی از صخره های یخ بالا می رود.

به طور کلی توانایی هایی که به دست می آورد مافوق توانایی های یک آدم معمولی است چراکه شرایط و ترسهایی که تجربه می کند مافوق یک آدم معمولی است.

هنگامی که از تنهایی خودش بر می گردد شروع به مبارزه می نماید و جالب اینکه قبل از شروع مبارزه به طرف مقابل یک زره می دهد و وقتی علت را می پرسند در جواب می گوید اگر نپوشی ممکن است در حین مبارزه استخوانهایت بشکند و آنه به او می خندیدند و مسخره اش می کردند و اما مبارزه 30 دقیقه هم طول نمی کشید که شکستشان می داد.
تا جایی که یک جسم سخت مثل چوب را روی آب می گذاشت و با یک ضربه می شکست و با هر مانعی برخورد می کرد می گفت تو فقط یک قله دیگری هستی که من باید از آن بالا بروم.
اویاما همیشه در صحبتهایش می گفت که من از مبارزه کردن می ترسم اما از فلج شدن و مصدوم شدن خیلی بیشتر از مردن می ترسم یعنی همیشه در صحبتهایش ترس را مطرح می کرد اما گفتیم که رفتن در دل ترس ها باعث شد شخصی به آن نقط برسد.

همگی ما اگر با خود صادق باشیم اگر ترسی در وجودمان باشد آنرا ببینیم و یا حسش کنیم و با دیدن ترسها و در ادامه روبرو شدن با آنها می توانیم شرایط رشد خود را نیز فراهم نماییم.
من در زندگی شخصی خودم خصوصاً در زمینه ی درس و تحصیل ترس های زیادی را تجربه نمودم و شاید خیلی ها تصور کنند من شاگرد زرنگ و مثبتی بوده ام در حالی که اصلاً این طور نبود من هیچ وقت ممتاز نبودم و همیشه شب امتحان درس می خواندم و مشروط هم می شدم تا جایی که در دانشگاه سه بار اخراج شدم. هیچ گاه نمرات خوبی نمی گرفتم، اما تصمیم گرفتم و فرصت خواستم، در این فرصتی که به من داده شده بود، نباید نمراتم کمتر از 12 یا 13 می شد و اگرنه حتما" اخراج می شدم.

چرا که در گذشته از تمام فرصتها استفاده کرده بودم و تنها نوبت جبران بود.
در آن روزها وقتی به دانشگاه می رفتم چنان ترسی در من به وجود می آمد که با خودم می گفتم: کاشکی جای گربه ها و یا کلاغ ها ی حیاط دانشگاه بودم، چون می دیدم با خیال راحت راه می روند. من چنین شرایطی را تجربه کردم!

در این شرایطی که توصیح دادم و از ترس داشتم می مردم کار مهمی که انجام دادم در دل ترس خود رفتم.

شبها و هفته ها در کتابخانه و دانشگاه صبح تا شب بیدار بودم و درس می خواندم تا دو سال به همین شکل زندگی کردم که یکسال آن بسیار سخت بر من گذشت تا جایی که در کتابخانه روی چوب هم می خوابیدم، حداقل شش، هفت امتحان را به همین منوال پشت سرگذاشتم درآن روزها ترس من تا حدی بود که در بیابانهای اطراف دانشگاه می رفتم و گریه می کردم چون واقعا" نمی دانستم دیگر چه کاری باید انجام بدهم.

از طرف دیگر این طور بود که من 5 سال درس خوانده بودم و دانشگاه رفته بودم و فقط ظرف 3-2 ساعت، زمان داشتم از آن 5 سال دفاع کنم و اگر کمتر از نمره تعیین شده می گرفتم تمام آن سالها به طور کلی از بین می رفت.

می توانستم رها کنم و بگویم همان فوق دیپلم برایم کافی است اما این کار را نکردم و ایستادم و ترسیدم و نتیجه خوبی هم به همراه داشت تا جایی ادامه داشت که وضعیتم درست شد و از آن شاگرد حد پایین به شاگردی بسیار خوب تبدیل شدم که حتی به جای استاد دانشگاه به بچه ها درس می دادم، من به این نقط رسیدم و سوادم را بالا بردم.
روبرو شدن با ترسها برای هر انسانی خیلی خیلی خوب است و برایش برکت زیادی دارد.
یک نمونه از آن ترسها سقوط آزاد است، سقوط آزاد رفتن، بی نهایت کار سختی است و اگر فرد مشکل فیزیکی نداشته باشد مثلا" خفه نشود و راهنما تشخیص بدهد می تواند سقوط آزاد برود باید روبرو شود. باید بترسد و باید بلرزد باید گریه کند و به آن حالت بیفتد.

و حالا ترس چه ویژگی هایی دارد؟

ترس یعنی ویرانی؛ انسان باید آن ویرانی ها را تجربه کند تا به فکر خویش بیفتد. برای مثال درون انسان مثل بنا می ماند و این بنا اتاقهای مختلفی دارد، برخی اتاقها شیک، زیبا، تمیز و خوب و اما برخی دیگر کثیف و زشت هستند، درب آن اتاقهای خراب را شما می بندید تا کسی آن را نبیند و اما شرایطی پیش می آید، در آن موقع شما دروغ گو می شوید و می گویید آنجا دیوار است و چیزی پشتش نیست چون نمی خواهید آن خرابی ها و ویرانی ها را کسی بینند اما با ورود همان افراد سمج مجبور می شوید درب را باز کنید و در نهایت رسوا می شوید.

انسان وقتی وارد تاریکی می شود توانایی هایش را یکی پس از دیگری از دست می دهد و آن اتاقهای درون انسان تبدیل به مخروبه می گردد و وقتی ویرانی زیاد شد شما مهرو مومش می کنید.

اگر کارتون « دیو و دلبر » را دیده باشید و اگر هم ندیدید حتماً بگیرید و تماشا کنید، در فیلم نشان می دهد که در طبقه بالای قصر اتاقی بود که دیو به هیچ عنوان به کسی اجازه نمی داد وارد شود، چرا؟ چون یک زمانی آن اتاق بهترین و زیباترین اتاق آن قصر بود و تمام چیزهای خوبی که آن شخص داشته در همان اتاق بود و تمامی وسایل قصر به دلیل تکبر او طلسم شده بود و حالت مخروبه پیدا کرده بود، شیشه عمر او گلی بود که آخرین برگهایش هم در حال افتادن بود، این در حالی بود که نمی خواست کسی وارد اتاق شود و افتادن برگها و نابود شدنش را تماشا کند.

چیزهایی که ما ازآنها می ترسیم همان نقطه ضعف های ما هستند بدین معنی که اگر کسی از آنها با خبر شود و یا ببیند می تواند به ما آسیب برساند.

اگر کسی ترس آدم را ببیند و یا بشناسد می تواند ضربه خودش را وارد کند.

ترس مثل زخم می ماند اگر شما زخمی داشته باشید و با لباس روی آن را هم پوشانده باشید، کسی نمی تواند به شما آسیبی برساند اما تنها کافی است که زخم دیده شود و کمی آن را فشار بدهند آن زمان شما به زانو در می آیید و فرد دیگر می تواند بر شما مسلط شود، زور بگوید و آزار و اذیت کند، پس ترسهای انسان آن زخم ها هستند، همان اتاقهای خراب هستند که ما از آنها مراقبت می کنیم.

اما باید دانست دیدن آنها برای خود انسان لازم است.

چون بعضی اوقات با گذشت زمان از آنها غافل می شویم، آنها را از یاد می بریم. اگر با آنها روبرو شویم یک سری ماجراها و داستانها برایمان بوجود می آید و یا به عبارت دیگر هر مسئله ای یک دنیایی برای انسان بوجود می آورد.

 

 


اما اگر ترسها وجود داشته باشند و بمانند مثل ترس از صحبت کردن در جمع، ترس از کامپیوتر، ترس از کارهای اجتماعی و یا حتی گرفتن پول از بانک، امثال این گونه ترسها محدودیت ها را برای انسان بوجود می آورد.

چون وقتی وارد آن دنیا نمی شوید خیلی اتفاقهایی که باعث رشد، جهش و ارتباط ها و تغییرات می شود را از دست می دهید و وقتی بترسید آنها را انجام نمی دهید و حتی سمتش هم نمی روید و با نرفتن محروم می شوید.

پس ترسها در انسان محرومیتها را پایدار می کنند، یعنی باعث بقاء محرومیت می شوند یا به عبارت دیگر گنج هایی وجود دارند (مثل توانایی ها و اتفاقات لحظات خوب) که انسان می خواهد به آنها دست پیدا کند، ترس ها از این گنج ها مراقبت می کنند و جلوی در ایستاده اند و نمی گذارند شما وارد آن دنیا شوید تا آن اتفاقات خوب برایتان به وقوع بپیوندد، ترس ها مانع وقایع خوشایند می شوند، ترس ها مانع رشد استعدادها و توانایی ها می شوند و اگر انسان خودش آن ترس ها را نبیند و با آنها روبرو نشود هیچ گاه به فکر درمان هم نمی افتد.

شما وقتی در خیابان نمی خواهید به کسی کمک کنید چه می کنید؟ بله، روی خود را بر می گردانید چون اگر روبرو شوید باید کمک کنید، به همین دلیل مسیر و جهت خود را تغییر می دهید.

ترس ها همین طور هستند، برای اینکه انسان با ترسها روبرو نشود فرار می کنند و فاصله می گیرند، تا اینکه نبیند چه خرابی هایی وجود دارد.

سقوط آزاد ترس بزرگی است چون خرابی های بزرگی را به انسان نشان می دهد یا برای او یادآوری می شود.

شما وقتی خرابی ها را دیدید از آن به بعد همه چیز درست می شود، راهنما با توجه به توان شخص تعداد روزهای سقوط آزاد را تعیین می کند، چون سقوط آزاد برای کسی که بیماری قلبی دارد ممکن است منجر به مرگ او شود و یا کسی که آسم دارد حالت خفگی به او دست می دهد، پس او کمتر سقوط آزاد می رود، اما در کل خوب است و فرد باید استقبال کند و با آن روبرو شود.

بعد از دیدن میکروب، راه درمان و واکسن کشف می شود تا وقتی میکروب را نبینی همه چیز در حدس و گمان است، در مورد انسان هم همین طور است اول انسان باید با شجاعت، ترسهای درونی را ببیند بعد می تواند راه درمان را پیدا کند.

البته ترسها دو نوع هستند:

1- ترسهای خوب (نگهدارنده)
2- ترسهای بد (بازدارنده)

ترسهای خوب انسان را حفظ می کنند و خوب هستند، چرا می گویند رانندگی برای بعضی بازدارنده و برای بعضی نگهدارنده است؟ برای اینکه اگر رانندگی را بلد نباشد خیلی ها را زیر می گیرد و باید حتماً کسی کنارش بنشیند تا مواظب باشد به کسی آسیب نرساند و یا اینکه ترافیک به وجود نیاورد، چرا که رانندگی کاملاً حس انسان را همانند آینه منتقل می کند شما از رانندگی فرد متوجه می شوید چه روحیاتی دارد و در چه وضعیتی به سر می برد، چنین شخصی باید هم بترسد، در نتیجه ترس برایش خوب است که رانندگی را یاد نگیرد، ترس برای این فرد حکم نگهدانده را دارد اما برای یک نفر که ظرفیت برایش به وجود آمده وجود ترس بد است چون مانع پیشرفت او می شود.

اما ترسهایی بد هستند که به آنها باز دارنده می گویند، چون برای شخص ظرفیت آن کار به وجود آمده و اگر ترس بیاید مانع پیشرفت او می شود و جلوی حرکتهای سازنده و موفقیتها را می گیرد، مثلاً شخصی از رقصیدن می ترسد و فرد دیگر از ارتفاع و یا ترس از آتش، بعضی از اینها بازدانده و بعضی دیگر نگهدارنده هستند و حالا بستگی به ظرفیت خود شخص دارد که اگر تشخیص داد که بازدارنده است باید در دلش برود و با آن روبرو شود.
در این حالت می بینیم که مشکلات ما حل می شوند، برای من امتحانات دانشگاه بازدارنده بود چون مرا از گرفتن لیسانس و ادامه تحصیل باز می داشت.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo
19
19